تبليغاتX
khiale too


khiale too

دلبر خود پسند من قله خوشبختی کجاست

مثل یک درنای وحشی تا افق پرواز کن

قصه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

زندگی تکرار زخم کهنه دیروز نیست

بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن

به چشمانم آموختم جز شادیها چیز دیگری را نبیند

 اما غافل از این بودم که این چشم ها به من خیانت خواهد کرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:19 توسط شراره| |

توی مرداب نگاهت یه نفر داره می میره

دست و پا می زنه اما واسه موندن دیگه دیره

یکی اینجا روبرومه که خرابه آرزوشه

یه مسافرغریبه س که با مردم نمی جوشه

یکی که به خاطر تو با یه دنیا در میفته

حتی واسه بی وفایی شعر عاشقونه گفته

روبروم نشسته بی تو ، زل زده تو چشمای من

می گه با سرخی آواز تلخی سکوتو بشکن

اون منم ، همون که عشقت مثه آینه روبروشه

اون منم ، همون غریبه که با هیچکس نمی جوشه

 

توی مرداب نگاهت یه نفر داره می میره

دست و پا می زنه اما واسه موندن دیگه دیره

     دیگه دیره ، دیگه دیره... 

 

یکی که غروب چشماش از همون مرداب خیسه

خط به خط گلایه هاشو می خونه ، نمی نویسه

       نمی نویسه ، نمی نویسه...

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:10 توسط شراره| |

آهای همیشه و هنوز قلبم خبر داری داره می سوزه قلبم

یه بار شده سراغمو بگیری سراغه درد و داغمو بگیری

جای اینکه تشنه خونم باشی یه بار شده دل نگرونم باشی

اما با این همه نامهربونی کاشکی بفهمی که عزیزه جونی

یاره قشنگه دلم بیا که تنگه دلم تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم

من از تو بی خبرم تو از همه دنیا نمی دونی بی تو پر از غمه دنیا

خنده رو از روی لبم گرفتی عشقمو خیلی دسته کم گرفتی

حیف نبود به جای حق شناسی این همه بی وفایی نا سپاسی

خوب می دونم غریبه ی با دلم از تو یه دنیا فاصله است تا دلم

اما بازم می خوام که برگردیو تموم کنی این همه نا مردیو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:38 توسط شراره| |

زندگی من مثل قایق شکسته ای بود  که تو دل یه دریای بزرگ گم شده بود.

اون قایق توی دریا گاهی بازیچه ی دست موجها قرار میگرفت

گاهی بازیچه ی دست صاعقه و گاهی بازیچه ی دست باد ها و گرداب ها

 تا اینکه پس از سالها اون قایق به جزیره ای رسید ........

    جزیره ای زیبا

      .

       .

       .

من سه سال با اون جزیره همراه شدم ولی بعد ها دیدم

اون عاشق کشتی  خیلی بزرگ تر از من شده

اولش باور نمیکردم جزیره منو فراموش کرده باشه

ولی کم کم دیدم کشتی چنان لنگری تو دل جزیره انداخته که  غیرقابل جدا شدنه .

به روی خودم نیاوردم که میدونم جزیره با کشتی همراه شده

 چند مدتی از جزیره دورتر شدم با خودم میگفتم من و جزیره

 خیلی وقــــته با هم هستیم  ممکن نیست منو فراموش کنه 

 اما هر چی میگذشت جزیره با کشتی بیشتر همراه میشد

 تا این که من نتونستم تنهایی رو تحمل کنم

 تصمیم گرفتم برم  پیش کشتی و بهش بگم که اون جزیره ی منه .

خیلی غم انگیز بود خیلی.....

نزدیک تر که شدم دیدم اون کشتی , بهترین دوست من بود

که جزیره ی منو از دستم گرفته بود

خیلی خودمو به این در و اون در زدم تا بتونم جزیره رو از چنگش در بیارم

         ولی نشد....................

اون دو تا با هم سوگند همراهی خورده بودن (ازدواج کرده بودن)

جزیره از دستم رفت

جزیره منو دو باره به دل دریا انداخت

و من دوباره اسیرضرب و شتم های زمونه قرار گرفتم

ولی من همیشه میرم سرراهشون و از دور بهشون نگاه میکنم

 و وقتی خنده هاشونو با هم میبینم احساس میکنم دارن با پتک به سرم میزنن

عشق من به اون جزیره بدون طناب و لنگر بود این یعنی عشق پاک

ولی حیف که دیر متوجه شدم روزگار عشق پاک رو دشمن خودش میدونه

من هنوز هم قایقم و قایق خواهم موند و اینبار دنبال جزیره ی جدید نخواهم گشت

 بلکه دنبال پارو هام هستم تا شاید بتونم توی این دریای خروشان

      ...............زنده بمونم و غرق نشم............

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:50 توسط شراره| |

سلام امشب دلم خیلی زیاد گرفته خواهر زاده ام پیشمه الان

۲ سالشه الان داشتم بهش میگفتم تو تنها کسی هستی

 که وقتی بهت میگم دوست دارم حرفم رو میفهمی

 باور میکنی که چی بهت میگم هر چند شاید به ظاهر

معنیش رو نفهمی ولی ته دلت حسش میکنی اونم به خوبی

عزیزم خیلی دوست دارم چقدر دلم گرفته باز نمیدونم چی بخونم

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:21 توسط شراره| |

لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن

همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده
ولی یک تپش دل من از غمت جدا نبوده

بیا بیا .... بیا بیا بیا بیا بیا .... بیا بیا بیا

یه روز چشاتو وا کنی می بینی من تموم شدم
می بینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم

اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز بشینی
تمام این روزا رو جلو چشات باز می بینی

بیا بیا .... بیا بیا بیا بیا بیا .... بیا بیا بیا

چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم
کاش اون روزا می مردمو یه جور اینو می فهمیدم

دیگه برام نمی مونی تو چشمات اینو می خونم
چقدر دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم

بیا بیا .... بیا بیا بیا بیا بیا .... بیا بیا بیا

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:28 توسط شراره| |

باز باران،با ترانه،با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنهاایستاده در گذرها، رودها راه افتاده.شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و درمشت و سیلی، آسمان امروز دیگرنیست نیلی.

یادم آرد روز باران:گردش یک روز دیرین؛ خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده،از خزنده،از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا یک دو ابر، اینجا و آنجا چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر همچو می مستی دهنده.بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛برگ و گل هر جا نمایان،چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،از خزه پوشیده تن را؛بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،با دو صد زیبا ترانه؛ زیر پاهای درختان چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی، از لب باد وزنده، رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا بود دلکش، بود زیبا؛ شاد بودم می سرودم “روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا؛ ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان چرخ ها می زد چو دریا دانه ها ی [ گرد] باران پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،از میانه، از کرانه، با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را شانه میزد دست بارانباد ها، با فوت، خوانا می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران به، چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی
 رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا، زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
 هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:1 توسط شراره| |

 چقدرسفت شده پدال دوچرخه دونفره دوستیمون زیر پام

حالا یا من خسته شدم یا شیب زیاد شده...

یا شاید هم تو دیگه رکاب نمی زنی

سلام روز جمعه قشنگتون بخیر

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:0 توسط شراره| |

به دل دارم هزاران ناله و درد منم عاشق ترین تنهای شبگرد

شده حرف و حدیثم بی وفایی ندارد بي تو اين دنيا صفايي

شقایق گفت با من زندگی کن بيا عاشق بمان و عاشقي کن

به او گفتم تو درس عشق خواندي ؟جفا و کينه را از پیش راندي ؟

بگفتا عاشقم من بت پرستم تو را بعد از خدايم ميپرستم

قبول شد چنين عشقش به پيشم بگفتم تا ابد پيشش نشينم

خلاصه عهد بستيم و نشستيم از اين بهتر نمي شد سرنوشتم

خيال کردم که او دل سوز ما شد چراغ محفل شبهای ما شد

زمان پیش ما چون باد طی شد بهار رفت و زمستان آمد و دي شد

به او گفتم تو عهدت را شکستي ؟ ويا هنوز برپايم نشستي ؟

تو ميداني چه گفت او در جوابم ؟ بگفتا من دگر عشقت نخواهم

خرابم شد جهان بر روی اين سر بدیدم عمر خود را هم به آخرش

شکست او عهد و پيمان را چه آسان چکید اشک از دو چشمم همچو باران

به او گفتم برو ای بی اصالت نمی باشد تو در کارت صداقت

پس از آن عهد کردم بادل خویش نگیرم من دگر عشقی کم و بیش

همان بهتر که دل تنها بماند برای زخم خود مرحم بسازد

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:52 توسط شراره| |

شبی غمگین  شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:38 توسط شراره| |

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست.
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:27 توسط شراره| |

من عاشق این آهنگی هستم که واستون گذاشتم هر کس شنیدتش عاشقش شده

بهتون توصیه میکنم گوشش کنین اسمش خزان عشقه ولی بدیع زاد زشت خونده

 از حسین بختیاری گوشش بدین اگه خواستین تو سایت سمیتال هستش

اگه کسی سراغ من نیاد من دلم نمیگیره ادامه بدم تو رو خدا بیاین سراغم

من بدجوری عاشق شدم به دادم برسین

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:30 توسط شراره| |

شد خزان گلشن آشنایی بازم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بودعشق و وفا داری با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفایی نو گل گلشن جور و جفایی

وز دل سنگت آه دلم از غم خونین است روش بختم اين است از جام غم مستم

دشمن می پرستم تا هستم تو و مست از می به چمن

چون گل خندان از مستی وگریه من با دگران در گلشن نوشی مي

من ز فراغت ناله کنم تا کی تو و می چون ناله کشیدن ها

من و چون گل جامه دریدن ها ز رقیبان خواری دیدن ها

دلم از غم خون کردی چه بگویم چون کردی

دردم افزون کردی برو ای از مهر و وفا عاری

برو ای عاری ز وفاداری بشکستی چون زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند جفا به عاشق تا کی

نمی کنی ای گل یک دم يادم

که همچو اشک از چشمت افتادم تا کی بي تو بود

از غم خون دل منآه از دل تو گر چه ز محنت خوارم کردی

با غم و حسرت یارم کردی عشق تو دارم باز

بکن ای گل با من هر چه تواني ناز

هر چه تواني ناز کز عشقت می سوزم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:25 توسط شراره| |

باران چشمهايم بي امان بر دفترم ميريخت و تو نديدي!

کلمه به کلمه را با درد برايت گفتم و تو نشنيدي!

براي دردهايت دعا کردم، دست هاي قنوتم را نديدي !

دلم را نذر سلامتي ات کردم، چشم‌هايت را بسته بودي،‌

باز هم نديدي! شدم بي دل !سعي ميکردم آرامت کنم، 

اما اين كه آرام مي‌كرد تو را من نبودم

انگار خودم نبودم....وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:8 توسط شراره| |

عاشق شده بودم بد جوری هم دل باخته بودم ولی حیف حیف

نفهمید دوسش دارم نخواست بفهمه دریا چی شد

ما رو چرا به هم نرسوندی؟

تو که دست خیلیها رو تو دوست هم گذاشتی

 گلایه هام از همه زیاده همه انگار مقصرن خوب

 فدات بشم دوست دارم باور کن و برگرد

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:40 توسط شراره| |

گریانم

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه

يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند

يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه . که باروني نمي توني

...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها

بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همين حالا

خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:35 توسط شراره| |

 

سلام ای نازنین خوب و زیبا نمی گیری سراغی از دل ما

 نمی پرسی تو حال شاپرکها نمی گویی کجایند قاصدک ها

  چرا دیگر نمی آیی کنارم ؟ بگو با تو چه کردم ای نگارم؟

   بگو یارا چرا از من بریدی؟ مگر جانا تو عشق من ندیدی؟

  به یاد آور شکوه لحظه هارا صداقت را وفا را خنده ها را

  به یاد آور صفای بی دلی راهمان دوری و رنج و یکدلی را

   اگر مهتاب گشته همدم توچرا آمد شبانگاهان غم تو؟

چرا و صد چرا ای نازنینم؟ بدان تا بودم  و هستم همینم

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:24 توسط شراره| |

هديه تولد

 

سلام عزیزم تولدت مبارک امروز تولد مهربونترین خواهر دنیاست

تولد خواهر بزرگم تولدت مبارک آجی امیدوارم همیشه سلامت باشی الان که داری ازم دور میشی هم خیلی خوشحالم واست هم ناراحتم خوشحالیم از رسیدن تو به آرزوهاته غمم واسه بی تو بودنه خیلی دوست دارم آجی امیدوارم صد سال زنده باشی

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:56 توسط شراره| |


امشب رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت نمی دونم چرا ولی یه جورایی خیلی ازت غمگینم

یعنی هم من میدونم هم تو میدونی چرا .......ولی هنوزم دوست دارم خیلی زیاد حس میکنم

ازت متنفر شدم ولی دلم میگه نه عاشق که تنفر رو نمیشناسه البته راستم میگه هنوزم عاشقتم

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:37 توسط شراره| |


نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:32 توسط شراره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

موسیقی

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ